"به برکت تولدی دوباره درتومتولدمی شوم
ودرفراخنای تهی طرح وجودت رابازمزمه خونهائی که
دررگهایم جاری می شوددرمی آمیزم.
روح من مخموروجودتوست وضمانت دستهایت تا ابدیت باقیست"
بیاوحرف بزن درحضورچشمانت
مخاطبت شده سنگ صبورچشمانت
ولی همیشه تودورازتصورم بودی
شعورمن به کجا و شعورچشمانت
چه آتشی ست به پاکرده ای تو،باورکن
جهنمی ست یقیناً تنورچشمانت
نشسته ام وبه این فکرمی کنم اینبار
چگونه بازبیافتم به تورچشمانت
به شیوه ای که تودل می بری دل آزاریست
بگیرکم بکن ازاین غرورچشمانت
بدین طریق توداوودمی شوی آری
غزل رسیده به عمق زبورچشمانت
چه خوب می شداگرزودمال من باشی
که چندبوسه بگیرم به زورچشمانت

